X
تبلیغات
رایتل
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

پایان یک سال

یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:46


فردا آخرین روز تئاتری من در سال نودویک خواهد بود.سالی پر فراز نشیب با همه بایدها و نبایدهایش.سالی با تجربه هایی سخت و خوش.با فروزان و فروزانه شروع کردم.با کارکتر مردی زندگی کردم که در بستر عشق خود رو به دست مرگ سپرد.به دنیای کودک با قصه گرگ گرسنه پا گذاشتم و به کشیش در خانواده استریندبرگ رسیدم.کشیشی که هرچه کرد ،نتونست طوفان استریندبرگ را خاموش کند و فقط یک شب دیگه با من خواهد بود....دلم برایش سخت تنگ می شود وقتی کتش را می پوشد و می خواهد برود.گفت:باید برم آخه قول دادم دم غروب خونه باشم وگرنه خانومم دلواپس میشه. باید بره و من چاره ای جز سکوت ندارم.